تبليغاتX
قلمدون

تشنه

 

امشب قصه ام را کنار باران می نویسم

لای پنجره را باز می کنم

قصه ام تشنه است

امشب می خواهم قصه ام را با گریه تمام کنم

از خوک نمی ترسم

از آنفولانزا هم

من از آدم ها می ترسم

امشب قصه ام که تمام شد پرتش می کنم تووی کوچه

بعضی چیزها خودشان باید بزرگ شوند

 

!! نوشته شده توسط حسین یونسی | | 88/08/11

زاده شدیم

 

در باغ بهشت زاده شدیم

بعد خوردن چیزی که حرام بود

حرام زاده شدیم

رانده شدیم

راننده شدیم

دنده های تصاعدی

از چهار به چهل رسید لای در

لای پای  طفلک در به در

مسافر گفت بی زحمت دستت را از لای پای در بکش

جای پای دست کش ... جای پا بکش ... جا بکش ... جا ... کش ...

زیر لاهاف زاده شدیم

خلاف زاده شدیم

لاف زاده شدیم

 
 
!! نوشته شده توسط حسین یونسی | | 88/07/20

فوت کن

 

روبروی نگاهم لم بده

پاهای ت را تا انتهای خانه دراز کن

فوت کن به زندگی

به مردگی

فوت کن دور سر آیه های شرمندگی

تا آخرین پک سیگار می نشینم نگاهت می کنم

بعد با هم می رویم لب پنجره پرواز می کنیم

آسمان پر از لکه های نارنجی یه لب های تو می شود

روی لب هایم

فییلتر می شود

 
 
!! نوشته شده توسط حسین یونسی | | 88/07/19

برای سایه ام

 

دارد باران می آید . از دیروز یک بند شروع شده . صدایش را بیشتر دوست دارم تا خیسی اش را . به سن و سال نیست ولی انگار آدم تووی زندگی به یک جاهایی می رسد که دیگر دوست ندارد خودش را با هر بارانی خیس کند . ترجیح می دهد بنشیند و از بیرون تنها یک نظاره گر باشد . از زلف های تازه سبزه شده و آویزان درخت بید که باران را به خود آغشته می کند و تا چکیدنش در آخرین نقطه همراهی شان می کند ، لذت ببرد ... از صدای دور و نزدیک قطره های درشت روی شیروانی های فلزی .

روی تراس ویلای نوشهر نشسته ام و خانه های ویلایی کوتاه قد و جنگل دوردست را که در ازدحام ابر و مه پنهان شده می بینم . بچه ها رفته اند به گشت  گذار و خرید . من تنهایی را ترجیح داده ام . و اینکه می دانستم عاقبت این سررسید را خواهم گشود و بعد از مدت ها قلم را روی کاغذ خواهم آورد . خیلی وقت است که روی کاغذ ننوشته ام . ولی بعضی لذت ها را نمی شود فراموش کرد . چیزی جایشان را نمی گیرد ، اگر هر بگیرد آن ها نوستالژی خودشان را داردند .

مثل همیشه که به شمال می آییم من صبح زودتر از بقیه از خواب بیدار می شوم و برای بقیه نان داغ می گیرم . به نظرم لذتش بیشتر از سر سفره ی حاضری نشستن است . اینکه وقتی همه خوابند تو بیدار شوی بعد بدون اینکه آنها بدانند چه مراحلی در تهیه ی نان داغ و یک صبحانه ی لذت بخش طی شده به شادی شان نگاه کنی زیبا تر است .

هنوز چیزی مقابل آنچه باید نوشته شود در من مقاومت می کند . تقریبا از پارسال عید این حس به سراغم آمد که نمی توانم هر آنچه دلم می خواهد بنویسم و هنوز حس می کنم این حالت به نوعی ادامه دارد . گفته بودم جایگاه نوشتنم را گم کرده ام . هنوز هم فکر می کنم توصیف درستی بوده برای وضعیتم . انگار اصراری هم به شکستن آن نداشته ام . ولی حالا انگار می خواهم از جایی تووی این قلعه ی بلند رسوخ کنم . از روزنه ای که هنوز نمی دانم کجاست وارد شوم . پیش ترها ، داستان ها بیرون و حتی دور از من شکل می گرفت . بعد ، مدتی شروع کردم بی پروا از خودم نوشتم . حالا قادر به انجام هیچکدامشان نیستم . انگار باید برای خروج از این وضعیت ، زاویه ی سومی پیدا کنم . یا با آن دو حالت به نوعی آشتی بر قرار کنم . ولی از وسوسه ی نوشتن نمی توانم خلاص شوم .  احساس تعالی به من می دهد .

شاید بهترین راه این باشد که بنشینم و به معنای واقعی داستان بنویسم . ولی داستان هایی که از وجود خودم مایه می گیرد . از نگاه خودم و حس هایم به این دنیا . ( بچه ها ! ... موضوع انشاء این هفته ... نظر شما راجع به دنیایی که در آن زندگی می کنید چیست ؟ ... )  داستان از دروغ پردازی آغاز می شود و با تخیل بال و پر می گیرد . منتهی دروغ هایی که از حقیقت ، حقیقی تر ، و از واقعیت ، واقعی ترند . باید اول بگذارم شخصیتی تووی ذهنم جان بگیرد تا داستانش را پیدا کنم . فکر می کنم باید بر ترسم از آنچه در ذهنم می گذرد غلبه کنم . غلبه بر ترس از مواخذه شدن راجع به آنچه می نویسم . هدایت می گفت ... من برای سایه ام می نویسم . من برای که می نویسم ؟ ... باید سایه ام را پیدا کنم .

نوشهر - نوروز ۸۸

 

 
!! نوشته شده توسط حسین یونسی | | 88/06/25

تابوت

 
 
در انتظار استخوانی سرد ... تابوت
 
پیچید در خود از هجوم درد ... تابوت
 
 
تا نیمه های شب کسی آواز می خواند
 
در کوچه ها می رفت گاهی ... مرد ... تابوت
 
 
رود خیابان خشک ... قایق راه می رفت
 
مردی کمر خم کرده می آورد تابوت
 
 
مرد آخرین شعر سپیدش را نوشت و
 
آرام خوابید و خودش را کرد تابوت
 
 
فردا تمام شهر بوی مرگ می داد
 
افسانه شد ... افسانه ی شبگرد تابوت
 
 
 
!! نوشته شده توسط حسین یونسی | | 88/06/23

بلند شو زن

 

بلند شو زن !

چقدر می خوابی

دیگر وقت زاییدن است

بلند شو

من هم باید بروم گوشه ای گریه کنم

بچه که آمد خبرم کن

می خواهم برای اش قصه ای بگویم

بلند شو زن

دیگر برای سقط جنین دیر شده است

امروز نه ماهت تمام می شود

و تو از رنج بر دوش کشیدن راز هایم خالی می شوی

نگران نباش

اگر انسان باشد

همه برای نابود کردنش دست به دست هم می دهیم

بلند شو

 
 
!! نوشته شده توسط حسین یونسی | | 88/06/13

هبوط

 

شب هاي بی شعر و غزل شب های تردید

شب هاي تار بی سحر بی هیچ امید

 

تک لحظه های مرده در نبض صنوبر

موهاي آویزان شبیه شاخه ی  بيد

 

تب خال ، خواب یک عروس مار مانند

دندان بی عیب مرا با بوسه ای چید

 

حوّا صفت در باغ پردیس آدمم کرد

یک مشت گندم بر تنور عشق پاشید

 

با نقشه ی شومی که در سر داشت رفت و

از پشت پیچک ها به مرگ عشق خندید

 

دوزخ درون خواب هر شب رخنه کرد از

روزی که چشمان من آن افسانه را دید

 

تووی شرابم عکسی از ابلیس افتاد

از خون شیطان قطره ای در جام لغزید

 

معشوقه ام محجوبه ای شیطان سرشت است

یک روز عکس بی حجابش را خدا دید

 

چکش به روی میز قاضی خورد ... ساکت ...

شاعر به جرم عشق ورزی هاش تبعید
 
!! نوشته شده توسط حسین یونسی | | 88/06/01

اقرار اجباری

تمام زندگی گاهی شبیه کار اجباری
 
سرم می چرخد و گیجم در این پرگار اجباری
 
 
دلم می سوزد از سینه صدای خس خسی مبهم
 
میان گاز اشک آور دو پک سیگار اجباری
 
 
تراز نا ترازو ها دو چشمم گرد و ناباور
 
درون جعبه ی جادو از این اقرار اجباری
 
 
به چشمان اعتمادی نیست اینجا راستی کج شد
 
تقلب سکه ای رایج در این بازار اجباری
 
 
تقلب ساده است اینجا شبیه مصرع بعدی
 
دگرگون می شود یک سیم با یک خار اجباری
 
 
شب جشن و چراغانی حضور با شکوه ما
 
گلوله سهم من می شد طناب و دار اجباری
 
 
کجا پر می کشد قمری اگر پرواز ممنوع شد
 
که زندان نیست چیزی جز در و دیوار اجباری
 
 
دوباره زور مرد افکن دوباره گور بی ماتم
 
وطن گم کرده راهش را در این تکرار اجباری
 
 
دلم دلشوره می گیرد نمی خوابد نمی میرد
 
از این آزادی مطلق از این آوار اجباری
 
 
تنی لرزید آویزان طناب دار محکم شد
 
حیا کن لحظه ی آخر از این ادرار اجباری
 
 
!! نوشته شده توسط حسین یونسی | | 88/05/13

تمرین مرگ

 

این روزها تمرین ما تمرین مرگ است

پاسخ به این تمرین ما باتوم و سنگ است

 

در کوچه ها این روز ها خونابه جاری است

لالای خواب کودکان نفرین و زاری است

 

این روز ها از شهر من فریاد جوشد

از گونه ی هر لاله ای خون می خروشد

 

سهراب کش ها سر در هر خانه هستند

آنان که از قدرت شراب شوم مستند

 

این تیر ها اما تمام ماجارا نیست

خون ندا در هر رگ تاریخ جاری ست

 

!! نوشته شده توسط حسین یونسی | | 88/03/30

مارال

 

بیدار شده ام . ولی چشم از پنجره ی اتاق خواب نمی توانم بردارم . دیدی گاهی آدم فکر می کند زمان بلوری نازک است که اگر تکان بخورد همه چیز خرد و خمیر می شود . ویران می شود . دهانم مزه ی یک خواب بد می دهد . انگار یک نفر می خواست خودش را بکشد . تووی پارک بود یا تووی حیاط . روی یک تاب بود انگار . کمی چاق بود . صورتش گرد و پف کرده بود . تیره رنگ بود . شاید مارال بود . عین مجسمه ایستاده بود و تکان نمی خورد . نگاهم می کرد . هیچ حسی نداشت تووی خواب . ولی الان نمی دانم چرا از صورتش می ترسم . از یاد آوری یه صورتش می ترسم . نگاهم می کرد . تکان نمی خورد . حرف نمی زد . تووی خواب فکر می کردم خودش را کشته است . باید خودش را کشته باشد . 

امروز دیگه باید بزنی بیرون پسر . چیه عین آدمای افسرده خودتو حبس کردی توو خونه . یه نیگا از بیرون به خودت بنداز . تبدیل شدی به یه موجود غیر قابل تحمل . الان خودت آخرین کسی هستی که داره تحملت می کنه . همین روزا ست که خودتم از دست خودت خسته بشی بدبخت ...

 نوک پاهایم را که چند دقیقه ی پیش از انتهای پتو بیرون داده ام تا کمی خنک شود ، باز می کنمشان زیر پتو . بعد طوری لبه های پتوی قرمز رنگ ِگل درشت را زیر بدنم جمع می کنم که کمترین هوایی داخل نشود . خانه مثل باقی اوقات روز ساکت است . نه بالکنی دارد نه پنجره ی نور گیر درست و حسابی . خیلی وقت ها اگر آدم ساعت را نگاه نکند ، اصلن معلوم نمی شود صبح است یا دم غروب .

واحد روبرو یک زن و مرد با یک بچه ی 8-9 ساله می نشینند . حداقل از دعواهای اینها معلوم می شود که آدمی زادی هم تووی این ساختمان به این بزرگی زندگی می کند . ( یک ساختمان 11 طبقه ی حدودا چهل واحدی ست که تووی هر طبقه چهار واحد هست ... ) . فحش هایی که با خواهر و مادر شروع و به پسوند های کش دار ختم می شود تووی خانه شان حکم نقل و نبات را دارد . مرد را یکی دو باری تووی راهرو دیده ام . یک آدم ریز نقش و لاغر است . از آن مدل استخوان بندی هایی که معلوم است از زور عصبی بودن لاغر هستند . از دم غروب شروع می کنند به حرف زدن . بعد حرف ها یشان به جر و بحث کشیده می شود . زن به اینجای کار که می رسد هی به بچه می گوید ؛ تخمه سگ ! برو بگیر بخواب بهت می گم ... !

این زنگ شروع فحش های آب دارشان است . بعضی شب ها هم صدای خرد شدن کاسه بشقاب به عنوان چاشنی قضیه شنیده می شود . بعد به طور شگفت انگیزی تمام آن سر و صدا ها می خوابد . من همیشه تصور می کنم بعدش می خوابند روی هم . به نظرم فقط یک سکسس هیجان انگیز ممکن است آن طور خفه شان کند . یک روز از تووی راهرو صدای زن را شنیدم که با فحش و فضیحت داشت به بچه می گفت ؛ پدر سگ در رو چرا قفل کردی آخه ... گریه نکن الان کره خر ... این کلید رو بچرخون ... به سمت راست بچرخون در وا می شه ... معلوم بود بچه در را تووی خانه به روی خودش قفل کرده و حالا هول شده و نمی تواند بازش کند . فحش ها و داد و فریاد های مادرش هم باعث می شد بچه بیشتر دستپاچه شود و نتواند در را باز کند . به قول یکی از دوستانم مشمئز کننده بهترین لفظی است که می شود برای این خانواده به کار برد . یک روز صبح زود که این مادر و دختر را برای اولین بار تووی پارکینگ دیدم به چشم های بچه بدبخت دقت کردم . کنجکاو بودم ببینم این بچه تووی این دیوانه خانه باید چه شکل و شمایلی شده باشد . حدسم درست . ترس و نگرانی از چشم های طفل معصومش می بارید .

مشکل ساکت بودن بیش از حد این خانه این است که زمان تووی اش گم و گور می شود . نه فقط به این معنی که آدم نمی فهمد چه موقع روز است . نه . به این مفهوم که آدم یکهو می رود تووی عالم خودش و یادش می رود چند ساعت است که تووی این وضعیت خلسه رها بوده است . مثلا همینطور که دراز کشیده ام روی تخت و از زاویه ی دیدم دو تا پنجره ی مربع شکل به فاصله های نا متقارن از هم را با تصویر درختان حیاط پشتی که صبح های زود و غروب ها پر از آواز گنجشک ها می شود را می بینم ، می روم تووی فکر های بی سر و ته . مثلا به بیست سال پیش . وقتی ده دوازده سالم بود تووی حیاط خانه ی پادگان ( حیاط بزرگی بود که ممکن بود یک بچه تووی ش گم بشود ) سعیده خواهر کوچکم را به هر ترفندی که بود می کشاندم ته باغ . بعد یکهو سر جایم خشک می شدم و عین یک مجسمه مدت زمانی بی حرکت می ماندم .

سعیده که آن وقت پنج شش سال داشت اول با تعجب نگاهم می کرد . بعد شروع می کرد صدایم می زد . ولی من نه تکان می خوردم نه جوابش را می دادم . فقط با نگاهی که تلاش می کردم غریبگی تووی ش موج بزند ، بهش خیره می شدم . عکس العمل او همیشه یک جور و همیشه هم برایم جالب بود . اول نگاهم می کرد . می خواست طوری باهام حرف بزند که انگار هنوز اتفاقی نیفتاده . بعد شروع می کرد صدایم می زد و بدنم را تکان می داد . کمی که می گذشت ترس تووی چشم هایش شره می کرد . چند قدم عقب می رفت . به ذهنش می رسید که شاید من واقعا برادرش نیستم . شاید واقعا مسخ شده ام . شاید از اول هم یک غریبه بوده ام که خودم را جای برادرش جا زده ام . چند قدم عقب می رفت و به پشت سرش نگاه می کرد .

معمولا بعد از ظهر ها این کار را می کردم که یا خانه خلوت بود یا همه خواب بودند . او از ترس نمی توانست راه برگشت را تنهایی برود . باز می خواست بر گردد طرف من . ولی من هنوز عین سنگ پا بر جا ایستاده بودم . بعد شروع می کرد به گریه کردن . حتی طوری وانمود می کردم که انگار خودش خیالاتی شده . این بیشتر می ترساندش . از آن لحظه به بعد جالب ترین حالت ها شروع می شد . تووی آن باغ خلوت از ترس نه پناهی غیر از من داشت و نه می توانست به من کاملا اعتماد کند . هر لحظه احتمال می داد ورق برگردد و دوباره من مثل مجسمه ای مسخ شوم . جالب اینجا بود که برایش درس عبرت هم نمی شد . بارهای دیگر هم تنهایی با من می آمد تووی باغ .

این را می گفتم که بدی یه سکوت این خانه این است که آدم بی هوا غوطه می خورد تووی اینجور افکار و اصلن یادش می رود چند ساعت است که دارد بی حرکت به چیزهای بی سر و ته فکر می کند . مثل همین حالایی که خود شما هم یادتان رفته بود که داشتم چه می گفتم . این سکوت لعنتی بعضی وقت ها تا حدی است که به کوچک ترین صدا هم وسواس می شوم . صدای لوله ها را تووی دیوار  می شنوم که از یک جایشان آب دارد درز می کند .  

خب الان فکراتم کردی دیگه . پاشو امروز یه کار مفید بکن . یه جارویی به این خونه بزن . بیخ دیوارا رو نیگا . پرز و گرد و غبار قلمبه شده روو هم . لباساتو که دو هفته س تپه کردی لا اقل پاشو بندازشون توو ماشین ... من که می دونم الان پا می شی ... چایی یه دیروز رو دوباره داغ می کنی ... یه سیگارم روشن می کنی و می شینی پای نت ... یا به چت کردن ... یا وبلاگ بازی  ... زندگی درست کردی واسه خودت ...

بالاخره از جایم بلند می شوم . دور تا دور دیوار اتاق خواب پر شده از پرزهای گرد و غبار نارنجی رنگ . انقدر سبکند که با باز و بسته شدن در ، راه می افتند تووی خانه . چند وقت پیش به این فکر می کردم منشا تولیدشان به کنار ، چرا اینها نارنجی اند . بعد به این نتیجه رسیدم که فرش و روو تختی و پتوی یه اتاق نارنجی و قرمز اند . پرزها هم مال اینها است که به گرد و غبار آغشته شده . حالا چرا گوله می شند دور تا دور اتاق هنوز بر من مکشوف مانده است . صدای مامان را تووی سرم می شنوم که با لحنی دلسوزانه و ملامت آمیز می گوید ... اینا همش میره توو حلقت مامان جان مریض می شی ...

می روم تووی آشپزخانه که چپه است . به هیچ چیز دیگر جز چایی ساز دست نمی زنم . چون به هر چیز که دست بزنم سر نخی است که انتهای ش معلوم نیست . از چایی که دیروز درست کرده ام هنوز مانده . تکمه ی داغ کردنش را می زنم و بالای سرش می مانم تا به تکاپو بیفتد . همیشه مامانم از صدای قل قل کتری یا سماور عصبی می شود . همچین با حرص می دود سمت کتری تا خاموشش کند که آدم فکر می کند گوشه ی قالی آتش گرفته . بر عکس من که عاشق صدای قل قل کتری ام . تا دقایقی صدای ش را نشونم فکر می کنم آن چایی قابل خوردن نیست . البته این چایی واقعا هم قابل خوردن نیست . یک مایع کدر بد رنگ . در واقع فقط برای این است که بعدش بتوانم بنشینم پشت لب تاپ و سیگارم را روشن کنم . و گرنه در حالت عادی این چایی را جلوی سگ بگذاری تف تووی ش نمی اندازد .

مثل بیشتر وقت ها اول سری به نت می زنم ببینم چه خبر است . اعتیاد که شاخ و دم ندارد . به نظرم وابستگی ناهنجار به هر چیزی اعتیاد است . حالا می خواهد اسمش هروئین باشد یا نت یا دوست فرقی نمی کند . مهم صفت ناهنجار بودن آن است . البته من همیشه سعی کرده ام که به این وضعیت دچار نشوم . ولی اعتراف می کنم مواقعی که تنهایی بیش از حد حجوم می آورد ساعت های زیادی را صرفش می کنم . سگش به رسانه ای مثل تلوزیون شرف دارد . چون هر چه باشد یک رسانه ی دو طرفه است . خودت تعیین می کنی که کجا بروی و چه چیز هایی ببینی . اگر حرف و سخنی به نظرت اشتباه باشد می توانی نظرت را راجبش بدهی یا در موردش بنویسی . نه اینکه یک طرف هر چه خواست با قیف بریزد تووی مغزت و تو هم عین بز اخفش مجبور باشی سر تایید تکان بدهی .

نمی دانم چه می شود که بعد مدت ها سراغ یک آیدیه فرعی می روم که خیلی وقت بوده ازش خبری نداشته ام . بازش می کنم . به نظرم همه اش بی خود است و باید تمام لیست را پاک کنم . همیشه در زندگی زمانی فرا می رسد که آدم باید وسوسه ی نگهداری یه خاطرات کهنه را از خود دور کند . تکه کاغذی که سر کلاس ریاضی روی اش چند خطی نوشته ، تکه ای از گردن آویزی که گذر روزگار سیاه و از ریخت افتاده اش کرده و انبوه کلید هایی که اصلن معلوم نیست مال کدام قفل از کدام خانه بوده و همه ی این ها سال های سال مثل وبالی از این سو به آن سو اسباب کشی شده ...  بالاخره زمانی می رسد که آدم باید دلش را به دریا بزند و همه شان را یکجا تووی پلاستیکی بریزد و بگذارد دمه در . ( ای کاش می شد خاطرات ذهنی را هم به همین سادگی تووی نایلون کرد و گذاشت دمه در ) . آن روز دقیقن همچی فکری کردم . دیدم وقتش است که تمام خرت و پرت های مسنجرم را بریزم دور . در حین پاک کردن فرند لیستم به اسم مارال بر خوردم.

همیشه برای نوشتن باید یک چیز قوی وجود داشته باشد . یک چیز پر جذبه . یک آهن ربای پر نیرو که نشود در مقابلش ایستادگی کرد . کششی که نویسنده را افسون کند . درگیر کند . گاه و بی گاه ذهنش را نیش بزند . مارال چنین کاری می کند با ذهن من . شخصیتش نه . چون چیز زیادی از او نمی دانستم . ولی وضعیتی که یک شب برای من ایجاد کرد ... قرار دادن من در یک موقعیت استثنایی بود که نمی توانم آن را از یاد ببرم . گیرم که تصنعی نیز بوده باشد . اصلن همین تردید در حقیقی یا دروغین بودن آن است که آن طور مرا پریشان کرد .

تصور کنید کسی را که درست نمی شناسیدش . هیچ نمی دانید آیا ماجرای خودش را و زندگی اش را سراسر در ذهن خودش بافته یا حقیقت دارد . آشنایی یه شما با او به چند گفتگو در نت خلاصه می شود . بعد واقعه ای هولناک از خود تعریف می کند . می گوید در لبه ی پرتگاهی است که برای فرو افتادن در آن به یک لغزش کوچک نیاز دارد . بعد از شما می خواهد که بگویید دوستش خواهید داشت تا سقوط نکند . تا خودش را نابود نکند . درمانده می شوید . اگر ماجرا حقیقت داشته باشد . زندگی ِ یک دختر جوان بسته به این است که حتی به دروغ هم که شده بگویید دوستش خواهید داشت ... و اگر ماجرا از اساس یک بازی بیشتر نباشد ... خود را موشی آزمایش گاهی خواهید یافت . ساده دل زود باوری که اسیر افکار پریشان دختر خیالبافی شده از سر تفنن . تفاوت این دو بی حد است . یک منحنی است که یک سرش مرگ و زندگی و سر دیگر آن بازی و فریبی سرگرم کننده است .

انقدر ها ساده دل نبودم که یک نفر یکهو تووی نت سر و کله ش پیدا شود و بعد بگوید که می خواهم خودم را بکشم مگر اینکه دوستم داشته باشی ! نه ... ماجرا بیش از یک سال طول کشیده بود . یعنی از اولین باری که تووی نت با او  آشنا شدم – حالا زمانش دقیق یادم نیست ولی همین حول حوش بود – بیش از یک سال می گذشت .

ماجرا از اینجا شروع شد که روزهای سختی را می گذراندم . به یکباره تنها شده بودم . هیچوقت آن طور با خودم مواجه نشده بودم . همه جور فکری به من حجوم می آورد . به همه چیز فکر می کردم . تکه های خاطراتم نا به هنگام و بی مقدمه می آمد جلوی چشمم . موقع خواب . تووی بیداری . موقع غذا خوردن . وسط خیابان . پشت فرمان . زندگی ام دچار تلاطمی شده بود که آرامشی تووی اش نبود . به هر چیز چنگ می زدم تا کمی آرام شوم . گاهی آدم دوست دارد تمام آنچه بر سرش آمده برای کسی بگوید که اصلن نمی شناسدش . مثل ایستگاه قطاری است وسط بیابان . نیمه شب پیاده می شوی . همسفران بیشترشان یا خوابند یا حال بیرون آمدن ندارند . تو می زنی بیرون به خیال دست کم کشیدن سیگاری که داخل قطار انجام آن کار سختی ست . بیرون می زنی . ایستگاه انگار در خلائی بی آغاز و انجام ساخته شده . در فضایی لا مکان و زمان . از هر دو سو خطوط موازی یه راه آهن تووی سیاهی ِ شب محو شده است . انگار قطعه ای از دنیا بریده شده و در کیهان راها شده . حتی معلوم نیست قطار از کدام سو آمده و دقایقی دیگر به کدام سو خواهد رفت . بعد روی سکو قدم می زنی . به آدم ها نگاه می کنی . آدم ها هم مثل ایستگاه قطار لا مکان و زمان به نظر می رسند . چه کسی گفته که اینها مردمانی واقعی اند . که برای خودشان سر و سامان و زندگی یی دارند . از کجا معلوم از این ایستگاه که بگذری این آدم ها دیگر وجود داشته باشند . همین وقت است که جلو می روی تا از مرد میان سالی که دارد نزدیک لبه ی تاریک بین ایستگاه قطار و بیابان سیگار می کشد ، کبریت یا فندکی بگیری و سیگارت را روشن کنی . وقتی که سیگار را روشن کردی و می خواهی کبریتش را پس بدهی به تو لبخند می زند . لبخندی شبیه آن پیرمرد خنزرپنزی یه بوف کور . همین زمان است که هوس می کنی بزرگ ترین راز زندگی ات را بهش بگویی . به کسی که انگار هیچکس نیست . به کسی که ذهنی انسانی دارد . حرف هایت را می فهمد و می شنود . تو راز دلت را برای گوشی انسانی بیرون می ریزی بدون ترس . چون وقتی قطار راه بیفتد دیگر او وجود ندارد . تو رازت را به کسی گفته ای که فقط همان زمان گفتن وجود داشته است ... نه قبل و نه بعد از آن وجود نداشته . تو رازت را گفته ای بی آنکه گفته باشی . آن روز که نمی دانم چه روزی بود وقتی با مارال – اول اسمش را نمی دانستم – شروع به درد دل کردم دقیقن چنین حسی داشتم .

با یک سلام و احول پرسی یه ساده شروع شد . از قبل قصد کرده بودم که برای کسی حرف بزنم . برایم مهم نبود که او چه کسی باشد . اهل کجا باشد . چه سن و سالی داشته باشد . حرف هایم را باور کند یا نه . در واقع یک مونولوگ بود . یک تک گویی که منتظر شنیدن پاسخی نیستی . فقط می خواستم از جنس مخالف باشد . دختر باشد . نه دختر به معنای دقیق کلمه ... می خواستم از جنس مونث باشد . شاید فکر می کردم حرف هایی را که می خواهم بزنم وقتی یک دختر آن را بشنود احساس بهتری خواهم داشت . هر چند توقع درک متقابل نداشتم . ولی یک جورهایی خودم انگار راحت تر بودم . کسی از جنس خود آدم ، انگار راحت تر آدم را تخطئه می کند . به هر حال در همان چند جمله ی اول دانستم که یک دختر است . به نام مارال .

توجه کنید که هیچ سند و مدرکی برای همین توقع اندکم هم وجود نداشت . یعنی هیچ اطمینانی در بین نبود که او واقعا یک دختر باشد . چون خودتان خوب می دانید حالا تووی نت همان قدر که راست هست دروغ هم هست . شاید هم بیشتر . به هر حال برای من همین هم کافی بود . چون من با آن طرف اصلن کاری نداشتم . با خودم و احساسم کار داشتم که می خواستم فکر کنم دارم با یک دختر درد دل می کنم . و این اندک خواسته ام فراهم شده بود .

شروع کردم . بی مقدمه . بدون وقفه . حتی ازش نپرسیدم که اصلن علاقه ای دارد که حرف هایم را بشنود یا نه . با تمام وجودم حرف زدم . راست ترین حرف هایی که آدم حتی در خلوت خودش هم از آنها فرار می کند و خودش هم نمی خواهد آن حقایق را باور کند . اما گفتم . بی کم و کاست . بی وقفه . مثل اسبی بی مهابا که هراسی از زمین خوردن یا آسیب زدن به رهگذران ندارد . فقط می تازد و پیش می رود .

بعد خالی شدم . سبک شدم . انگار بعد از شنا کردن در اقیانوسی پر تلاطم یکهو به ساحلی امن رسیده بودم . خودم را روی شن های گرم زیر آفتاب پهن کردم و نفسی عمیق کشیدم . با چشم های بسته اجازه دادم اشعه های داغ آفتاب تووی تمام بند بند تنم رسوخ کند . چیزی بود شبیه یک همبستری یه فکری . چیزی که نیازمند ارضاء نهایی ست . نیازمند تخلیه است . آن نُت قرارگاه است که اگر نواختن به آن ختم نشود ... کل سمفونی ... کل آن منظومه نیمه کاره و رها شده تلقی می شود . یک چیز ول . یک سیب نیمه خورده . یک داستان بی سرانجام و ضایع شده . ولی من تقریبن با گفتن حرف هایم انگار به آن نقطه ی پایانی رسیدم .

ولی اگر بخواهم تمثیلی اروتیک کرده باشم . کارم کار شایسته ای نبود . شبیه یک تجاوز بود . پلشتی یه تجاوز در چیست . چرا یک هم آغوشی می شود نیک ترین کار دنیا که همه برایش جشن می گیرند و پایکوبی می کنند و انقدر مقدسش می دانند . و یک هم آغوشیه دیگر می شود پست ترین کار دنیا که مستوجب عقوبت مرگ است . مجازاتی که هم سنگ کشتن یک انسان است . فرقش در همین رضایت داشتن یا نداشتن است . پس کار من تجاوز بود . خودم را خالی کرده بودم بی آنکه از او اجاز بگیرم . بی آنکه رضایت او را برای شنیدن حرف هایم کسب کرده باشم . حالا کار تمام شده بود . من از تب و تاب افتاده بودم . تازه دور و برم را نگاه کردم . او بی حال و زخم خورده گوشه ی اتاق نمور و نیمه تاریک افتاده بود . حالا لحظه ای بود که سخت ترین کار دنیا نگاه کردن به آن چشم هاست . که چطور نگاه کند . حتی کلام نه . فقط اینکه حالا چطور نگاه کند .

من مبهوت مانده بودم که عکس العملش در قبال حرف هایم چه خواهد بود . باز آن صحنه ی تجاوز را تصور کنید . تصور کنید که بعد از یک تجاوز ، بعد از یک سکوت مرد افکن ، دختر سر بالا کند ، لحظه هایی تووی چشم هایتان دنبال چیزی بگردد ، بعد اشک تووی چشم هایش جمع شود و خودش را ناگهان تووی آغوش شما پرت کند ... پرت کند تووی آغوش شما و زار زار گریه کند . بعد یک همبستری یه با کمال رقبت و رضایت طلب کند . خود را تمام و کمال پیش شما رها کند . عکس العمل مارال چیزی شبیه این بود . بی آنکه انتظارش را داشته باشم او هم بزرگ ترین رازهای زندگی اش را بر ملا کرد . حتی شور انگیزتر و رقت انگیز تر از من شروع کرد به حرف زدن .

گفت دختر زیبایی بوده با خواستگاری بسیار سمج و در عین حال پولدار . دست آخر خانواده اش نتوانسته اند در مقابل آمد و رفت های بی پایان آن مرد مقاومت کنند . خودش هم سن و سالی نداشته که خوب و بد را بتواند تشخیص بدهد . بعد ازدواج سر گرفته . با مردی که حدود 25 سال از او بزرگ تر است . چیزی نزدیک به فاصله ی سنیه یک پدر و دختر . شوهرش تاجر پیشه بوده و بعد از مدتی او را به آلمان آورده . حالا او تووی آلمان _ یادم نیست چه شهری را می گفت _ دارد با این مرد زندگی می کند . خودش دانشجوی پزشکی است و پسر کوچکی دارد که عاشق اش است . 

نگفت که حالا آیا عاشق شوهرش هست یا نه . من هم چیزی نپرسیدم . به نظر من وقتی یک زن پیش مرد غریبه ای اعتراف می کند که عاشق شوهر و زندگی اش نیست ، بخش اعظم خیانت را انجام داده است . به طور ضمنی این مجوز را داده است که طرف مقابل اظهار نظر کند . وارد حریم خصوصی اش شود . از ریزه کاری های رابطه ی خصوصی شان بپرسد . برای همین همچین سوالی از او نکردم . اصلن تووی شرایط و فضایی هم نبودم که حال و حوصله ی چنین بحث هایی داشته باشم . همیشه برای من زنی که تعهد داشته حالا چه اخلاقی چه قانونی و چه عاطفی برایم حرمت داشته است . حریم داشته است . او هم حرف هایش را زد و آن گفتگوی نوشتاری با آرزوی موفقیت متقابل برای یکدیگر تمام شد .

اسم او اما تووی لیست مسنجرم باقی ماند . گاه گاهی – مثلا به فاصله چند ماه – پیغام هایی به صورت آفلاین می گذاشت و احوال پرسی می کرد . یا گاهی می گفت که فلان کار را شروع کرده یا مثلا از ایران چه خبر . من هم در همین حد جوابش را می دادم . حدود یک سال یا بیشتر گذشت . در این مدت دو سه باری هم پیش آمد که هر دو آنلاین بودیم و دوباره گفتگوی نوشتاری یه مختصری کردیم . بعد مدت زیادی کاملا از او بی خبر بودم . یعنی اصلن به آن آیدی یی که داشتم – یک آیدیه فرعی بود که با نام حقیقی یه خودم نبود – سر نزده بودم .

بعد از مدت ها که با آن آیدی وارد شدم پیغام های عجیبی از او دریافت کردم . به شدت ابراز عجز کرده بود و اینکه نیاز دارد که با من حرف بزند . زمانی را معین کردم که هر دو آنلاین باشیم . گفتگوی اش از جنسی دیگر بود . تماما افسرده و نا امید . فقط می گفت به من بگو دوستم داری یا نه . به او گفتم چرا باید دوستت داشته باشم . نه تو را دیده ام نه می شناسمت . وانگهی تو شوهر داری ... اصلن همچین بحثی بین ما نبوده است . از اصل مطلب که می دانستم حرف هایی برای گفتن دارد به شدت طفره می رفت و فرار می کرد . به زمین و زمان فحش می داد . از خودکشی حرف می زد .

سر انجام گفت من حالا آدم دیگری هستم . از شوهرم طلاق گرفتم . باید این کار را می کردم چون واقعا علاقه ای به او نداشتم . توجه کنید که حالا او داشت رسما به من تجاوز می کرد . گفت که پس از طلاق با مهریه ای که نصیبم شد زندگی یه جمع و جوری تووی آلمان برای خودم دست و پا کردم و پسرم را پیش خودم نگه داشتم . بالاخره از مردی که از ابتدا دوستش نداشتم جدا شدم . ولی چند ماه پیش تووی یک تصادف آیدین ... پسر پنج ساله ام کشته شد . خودم به زحمت از آن تصادف جان سالم به در بردم . تمام بدنم پر از پیچ و آتل و پلاتین است . صورتم به حدی آسیب دیده که نزدیک ترین کسانم نمی توانند به آن نگاه کنند . یک ماه تمام روی تخت بیمارستان به حالت نیمه هوشیار بستری بودم در حالی که به من نمی گفتند پسرم زنده است یا مرده . چند ماه پیش به ایران آمدم . تووی تهران درمانم را ادامه دادم . و حالا برگشته ام اهواز پیش مادر و برادرم . در حالی که همه زندگی ام را از دست داده ام . در حالی که حتی برادرم هم از نگاه کردن به صورت من چندشش می شود . یادم افتاد که یک بار تلفنی با برادرش تووی ایران صحبت کرده بودم . شماره ی برادرش را آفلاین گذاشته بود و تقاضا کرده بود برای انجام یک مشورت با او تماس بگیرم . یک کار حقوقی داشت راجع به کاری بازرگانی که می خواست با من مشورت کند .

من مات و مبهوت مانده بودم که باید چه عکس العملی نشان بدهم . اصلن از کجا معلوم که دارد راست می گوید . چرا این ها را باید به من بگوید . ولی یاد خودم افتادم که خب من هم چنین کار مشابهی با او کرده بودم . می گفت که در اثنای این اتفاق فقط به یاد من بوده است . تنها با فکر کردن به من آرام می گرفته است و با این امید که تووی تهران کسی هست که حرف های من را می فهمد و دوستم خواهد داشت .

بعد از من تقاضا کرد که تلفنی با هم حرف بزنیم  _ پیش از آن باهاش حرف نزده بودم _  من هنوز تووی شوک بودم . نمی دانستم باید چه کار کنم . من بیش از یک سال پیش فقط یک درد دل ساده با این آدم کرده بودم و بعد موضوع کلا فراموش شده بود . نمی خواستم درگیر چنین عواقبی بشوم . از طرفی فرار از ماجرا نوعی بزدلی محسوب می شد . خواسته و نا خواسته درگیر ماجرا شده بودم . از تلفنی دیگر به او زنگ زدم . دختری بود با صدایی خسته و لرزان . گریه می کرد . می لرزید . به خدا و خلق فحش می داد . می گفت پسرم را می خواهم . آیدین چه گناهی کرده بود . چرا او باید می مرد و من می ماندم . من بیشتر سکوت می کردم . و گاه جمله هایی سر هم  می کردم که خودم هم کاملا به آنها ایمان نداشتم .  می گفتم باید صبور بود . باید به سرنوشت تن داد و از اینجور حرف ها . حرف هایی که وقتی خودم را در موقعیت او قرار می دادم می دیدم چقدر مسخره و کلیشه ای ست . 

بعد آن درخواست عجیبش را گفت . گفت پیش از اینها از تو برای آیدین گفته بودم . که مردی هست که حرف های مرا می فهمد . مردی هست که مرا دوست خواهد داشت . حالا پسرم دیگر تووی این دنیا نیست . فقط بگو مرا دوست داری یا نه . بگو که به پسرم دروغ نگفته بوده ام . من باز حرف های خودم را می زدم و از جواب دادن طفره می رفتم . می گفتم که این اصلن مشکل فعلی تو نیست . این چیزی را عوض نمی کند . پسرت را زنده نمی کند . کم کم داشت آشفته می شد .

ازش پرسیدم که الان در چه وضعی هست . خانه ی خودشان بود . آخر شب بود. با بردارش صحبت کرد . برادرش شب به یک مهمانی دعوت بود . شب می رفت مهمانی و بر هم نمی گشت . مادرش هم خانه نبود . بیشتر گفتگوی مان در حالی بود که او تووی حیاط بود . روی تابی که تووی حیاط داشتند . شب های تابستان اهواز را می توانستم تصور کنم . مهم است آدم وضیتی را بتواند تووی ذهنش تجسم کند . چند وقتی که مشاور حقوقی یه شرکت خطوط لوله ی نفت بودم ، کارم ایجاب می کرد که تقریبا هر هفته به مناطق نفت خیز و بیشتر اهواز و آبادان بروم . اصلن از کاری که می کردم خوشم نمی آمد . ولی سفرهایش حال و هوای دیگری داشت . در واقع تنها جذابیت آن کار همین سفرهایش بود . چون تنها به سفر می رفتم و می توانستم تووی حال خودم باشم . اقامت گاهمان معمولن در جایی دور از شهر بود . در اقامت گاه های شرکت نفت . آن خانه ها و شهرک ها را معمولا انگلیسی ها ساخته بودند . یادگاری بود از زمان تسلط انگلیس بر نفت ایران . تووی معماری شان هم تمام حال و هوای انگلیس را رخنه داده بودند . می شد تصور کرد خانه ها را طوری طراحی کرده بودند که کارمندان انگلیسی با اقامت در آن کوچک ترین رنجشی از بابت دوری از وطنشان احساس نکنند . آدم وقتی داخل حیاط یا خانه می شد یادش می رفت که تووی ایران است . حتی دو شاخ پریز های برق هم طور دیگری بود و با استاندارد های ایران همخوانی نداشت . آن هایی را که بازسازی نکرده بودند طوری بود که اصلن دو شاخه شارژ موبایلم داخلشان نمی رفت . در اولین سفر به همچین مشکلی برخوردم . تووی سفرهای بعدی یاد گرفتم و مبدل پریز برق با خودم می بردم . حیاط خانه هاشان با شمشاد هایی کوتاه و پرپشت از هم جدا می شد . کف حیاط را بیشتر چمن می پوشاند . آن هم در شهری که کم آبی همیشه معضل است . با درخت های کهنسالی که سازگار با طبیعت اهواز بود . تووی بیشتر این حیاط ها یک تاب دو نفره با پایه های مثلثی شکل قرار داشت که دقیقا می توانستم تاب خوردن مارال را تووی آن مجسم کنم .

آخر شب شده بود و هنوز داشتیم با هم حرف می زدیم . گفت که دیگر انگیزه ای برای ماندن در دنیا ندارم . اگر نگویی دوستم داری دیگر چیزی نیست که برایش بخواهم زنده بمانم . همین امشب خودم را می کشم . بعد در حالی که تلفن را قطع نکرده بود رفت دره خانه ی یکی از دوستانش و چند بسته قرص – اسم قرص یادم نیست – گرفت و گفت که همین امشب همه ی آنها را می خورد و خودش را می کشد .

واقعا باید چه کار میکردم . به خودم لعنت فرستادم که چرا وارد چنینی رابطه ای شده ام . مستاصل شده بودم . نمی دانستم اصلن راست می گوید یا دروغ . تووی یک ماجرای تماما خیالی افتاده ام یا درگیر وضعیت خاصی شده ام که باید وضیفه ی انسانی ام را انجام بدهم . یاد سعیده خواهرم افتادم . زمانی که من حرف نمی زدم و وانمود می کردم که انسان دیگری هستم . با درماندگی نگاهم می کرد و عاجزانه از من می خواست که بهش بگویم که من واقعا حسین برادر او هستم . که اینها همه اش یک بازی بیشتر نیست . تقریبن داشتم التماسش می کردم که تو رو به خدا دست از این بازیه مسخره بردار .

مارال دارو ها را گرفت و برگشت خانه . نشست روی همان تاب با پایه های مثلثی شکل . از من می خواست که فقط یک چیز به او بگویم . که دوستش دارم . که حالا که صورتش مثل عجوزه ای شده ازش فرار نمی کنم . اگر این جمله را به او نمی گفتم آیا واقعا خودش را می کشت . اگر این کار را می کرد حتی یک هزارم درصد ... بعدن چه جوابی به خودم می دادم . آیا نباید با یک دروغ هم که شده از جنون آنی یه او جلو گیری می کردم . تا فردا که خانواده اش به دادش می رسیدند . اگر این دروغ مصلحتی را به او می گفتم ... فردا باید چه جوابی به او می دادم . چطور باید جواب تلفنش را می دادم . آن وقت جواب اینکه به او دروغ گفته بودم را باید چه طور می دادم . آیا سرخورده تر نمی شد . آیا در خود کشی مصمم تر نمی شد . از آن سو ... اگر این جمله را نمی گفتم و خودش را می کشت چه ؟ اولین نفری که بالای سر جنازه اش می آمد و موبایلش را چک می کرد ... شماره ی من تووی آن بود . آخرین تماس هایش با من بود . و مسج های بی شماری که داده بود و گفته بود که دارم خودم را می کشم . که اگر دوستم نداشه باشی خودم را امشب می کشم . با این فرض تا من می آمدم ثابت میکردم که حقیقت ماجرا از چه قرار بوده کلی تووی درد سر می افتادم . تازه خانواده اش مدعی می شدند که اگر هم رابطه ای بین شما نبوده تو چرا به وظیفه ی انسانی ات عمل نکردی . از خودکشی یه یک آدم که می توانستی با یک جلمه ی ساده جلو گیری کنی چرا نکردی .

دست آخر فکرم را متمرکز کردم . سعی کردم به همه چیز منطقی فکر کنم و اصل را بر بدبینی بگذارم . بهش گفتم که نباید این کار را بکند ولی اگر هم تصمیمش را گرفته باشد من کاری از دستم ساخته نیست چون اساسن رابطه ی ما در حدی نبوده است که حالا به خاطر دوست داشتن یا نداشتن من بخواهد خودش را بکشد . بهش گفتم من تلفن را قطع می کنم و خاموش میکنم . تو هم هیچ کاری نخواهی کرد . آرام می روی و تووی اتاقت می خوابی و فردا صبح به من زنگ می زنی . او ولی تا آخرین لحظه ها بر تصمیمش پافشاری کرد . این ها را که شنید دیگر آرام بود و می گفت که جوابش را گرفته است . که ساعتی دیگر پیش پسرش آیدین خواهد رفت . می گفت که لازم نیست ازچیزی بترسم چون تمام اطلاعات داخل تلفن را پیش از مرگ پاک خواهد کرد . فقط از من خواست که تا لحظه های آخر جان دادن گوشی را قطع نکنم . من حرف های آخرم را باز تکرار کردم و گفتم که بخواب و فرا صبح به من زنگ بزن . او همچنان داشت خداحافظی های پیش از مرگ را با من می گفت که من تلفن را قطع کردم ...

حالم واقعا بد بود . سرم به شدت درد می کرد . دقیقا نمی دانم ولی حدود شش هفت ساعت با این آدم حرف زده بودم . سر و کله زده بودم . آن هم گفتگویی پر از تردید و هراس . خوابم نمی برد . می توانستم تصور کنم مارال در حالی که داشته با من حرف می زده تلفن قطع شده و بعد هر چه شماره ی مرا گرفته خاموش بوده است . بعد دیگر از تمام دنیا نا امید شده . به پسرش فکر کره . به آخرین لبخند هایی که از آیدین تووی ذهنش ثبت کرده . بعد یکهو تمام قرص ها را تووی حلقش ریخته و پشت سرش چند جرعه آب . بعد باز شماره ی مرا گرفته ... خاموش بوده ... مسج های مرا مرور کرده و همه را پاک کرده ... سرش کم کم گیج خورده و سنگین شده ... دلش شروع کرده به درد و پیچش ... بعد از تاب روی زمین افتاده و ...

نمی دانم که ی خوابم برد . مدت ها به سراغ موبایلی که با آن با مارال حرف زده بودم نرفتم . حتی روشنش هم نکردم . دیگر هیچ خبری از او نشد . نه خبر زنده بودنش و نه مرده بودنش . چراغ آیدیه مسنجرش هم هیچ وقت روشن نشد و آفلاینی هم از او نیامد . به خودم اینگونه تلقین کردم که اسیر دختری روانی شده بوده ام . اسیر خیال بافی های یک ذهن بیمار شده بودم که از بد روزگار مرا به دام انداخته بود . نفهمیدم که ی خوابم برد . سرم داشت منفجر می شد . گز گز می کرد . روز از پنجره ی مربع شکل اتاق داشت بر می آمد . هوا داشت کمی روشن می شد . دقیقن همین موقع است که صدای گنجشک ها بلند می شود . نه یکی دو تا . کمه کم دویست سی صد تایی می شوند . هیچوقت خودشان را ندیده ام .

پنجره ی اتاق خواب تنها تصویری از نیمه ی پایینی یه درخت ها به من می دهد . انگار گنجشک ها آن بالا بالا ها می نشینند و جیک جیک می کنند . یادش بخیر هر وقت تابستان ها ما بچه های فامیل دور هم جمع می شدیم و گوش تا گوش کنار هم می خوابیدیم ، پدر بزرگم می گفت ببینید این زبان بسته ها صبح زود بلند می شوند عبادت می کنند . نماز می خوانند . از اینها خجالت بکشید . بلند شید دو رکعت نماز بزنید تووی کمرتان . این اصطلاح آخری را مادرم می گفت البته . حرف دهان پدر بزرگم نبود . دارم چه می گویم . از سر درد زیاد خوابم نمی برد . صدای گنجشک ها تیز یک نواخت می رود تووی مغزم . عین میدان تیر است . میدان تیری که سرباز ها برای تمرین می روند . روزی که ما رفتیم میدان تیر هوا سرد بود . خیلی سرد بود . ژ3 را تا آن وقت دستم نگرفته بودم . چیز یقری بود . همه چیز این روس ها یقور است . خودشان هم یوقور و کلفت و نخراشیده اند . باید پوکه ها را نگه می داشتیم . باید کلاه مان را می گرفتیم جلوی سوراخی که از آن پوکه پرتاب می شود بیرون . باید می گرفتیم جلوی اش تا پوکه ها گم و گور نشود . باید دقیقن به تعداد فشنگ های تووی خشاب تحویل سرگروهبان می دادیم . یکی از هم خدمتی هایم آن روز به من گفت برای همین آمده ام سربازی . که این صحنه ها را ببینم . وگرنه همه ی کس و کارم آمریکا هستند . می خواهم فیلم بسازم . باید از نزدیک اینها را ببینم . بهش هم می آمد که حرف هایش راست باشد . از آن قیافه هایی بود که رفاه و آرامش رفته است تووی پوست و خونشان عجین شده . قد بلند . پوست شفاف و گل انداخته . رفتاری با وقار و آرام . چشم و دل سیر . مودب . کله اش را که کچل کرده بود چیز مضحکی شده بود . چون وسط کله اش را مو کاشته بود . ریشه های مو عین ردیف گروهان مرتب و به ردیف بود . او افتاده بود کنار دست من که برای من کلاه بگیرد که پوکه ها گم نشود . ردیف به ردیف خوابیدیم روی خاک ریز . بعد میدانی پیش روی مان بود که کمی گود بود . بعد آن دور سیبل به تعداد ما تیرانداز ها قرار داشت . صفحه هایی ایستاده و سفید که شکل یک آدم نیم تنه تووی اش پیدا بود . نباید فراموش می کردیم که این شیئه زمخت و بی روح در اصل ساخته شده تا انسانی را بکشد . باید می زدیم وسطش . باید سعی می کردیم بزنیم درست تووی ملاجش . یا وسط قلبش . باید انقدر سوراخ سوراخش می کردیم که از مرگش مطمئن می شدیم . می گفتند آن هایی که خیلی بد بزنند تجدید دوره می شوند . آن هایی هم که پوکه کم بیاورند همینجا آنقدر نگه شان می دارند تا پیدا کنند . من آخر سر یک پوکه کم آوردم . خود سرگروهبان یکی از تووی جیبش در آورد وگذاشت روی پوکه های من . گفت غیر از این باشد من هم تا شب الاف شما می شوم . تیر اندازی با فرمان آتش سرگروهبان شروع شد . دو نفر دو نفر خوابیده بودیم . یکی کلاه می گرفت کنار اسلحه یکی شلیک می کرد . بعد جا را عوض می کردیم . فرمان آتش را که داد ، دستم را روی ماشه فشار دادم . خیلی زود انگار تمام اعضای بدنم کرخت شد . حتی گوش هایم . از ضربه ها و لگد های شدید ژ3 بود . حتی به هدف هم فکر نمی کردم . یک جنون همگانی بود . بیابان شده بود غرش دیوانه وار اسلحه ها . فقط می خواستم زودتر هر چه تیر در خشاب داشتم تمام کنم .

صدای این گنجشک ها انگار تمامی ندارد . یک شکل بودنشان . تیز و فرو رونده بودنشان . بی شمار بودنشان . روز اولی که این خانه را گرفتم ، آخر سر که کار تمام شد ، سرایدار در آمد گفت – به گمانم جلوی یارو از دهنش پرید – گفت که البته کمی صدای گنجشک ها مزاحم است . هر کسی حاضر نمی شود بیاید اینجا . من بعدن هر وقت یاد حرفش می افتادم با خودم می گفتم عجب آدم های بی ذوقی پیدا می شوند . صدا های به این زیبایی . حالا می فهمم  چه می گفت . که آن بخت برگشتگان قبلی چه می کشیده اند . شاید آن ها همیشه اینجور بی خواب می شدند . مخشان داغان بوده از ساعت ها وراجی . ولی انگار پلک هایم دارد سنگین می شود . چشم هایم دارد گرم خواب می شود . تووی حیاط خانه ی کودکی . آن انتهای باغ که پر از درخت های گیلاس و مو بود . همیشه وقتی با سعیده آن مجسمه بازی را انجام می دادم یک لحظه اش را خیلی دوست داشتم . شاید برای همان لحظه بود که آن بازی را تکرار می کردم . لحظه ای که یکدفعه شروع می کردم به حرف زدن . سعیده از خوشحالی به خنده و گریه می افتاد و می آمد تووی بغلم . در حالی که گریه می کرد با مشت مرا می زد که دیگر از این بازی ها با او نکنم . من هم می گفتم ؛

- کدوم بازی ... من که چیزی یادم نمیاد ...

 

!! نوشته شده توسط حسین یونسی | | 87/12/28

RSS