تبليغاتX
قلمدون

گلیم

بیرون بکش

پای ات را از زندگی ام

نام ات را

را از کتاب تاریخ مدرسه

نان ات را

از کاسه ی خون زنی که همین چند کوچه بالاتر کار می کند

گریه می کند

کار می کند

گریه می کند


بیرون کشید

تازیانه اش را

توپخانه ها 

روی جنگ جهانی سوم گیر کرده بود

و دایی جان عزیز 

با آن عبای حنایی اش

با تفنگ تک لول

دنبال انگلیس

از کلیم

تا اورشلیم


بیرون بکش

پای ات را از گلیم دخترکان کوچ گرد من

که هی آب می رود 

اسب های بی سوار شان


و ساعت هنوز

ده و ده دقیقه است 

بر تمامی ساعت ها

 

!! نوشته شده توسط حسین یونسی | | 90/12/24

بخشی از داستان درخت خرمالو

...استادیوم لب تا لب آدم است . چند سال پیش مثل همچین وضعیتی چند نفر از فشار جمعیت افتادند پایین و مردند . به تابلوی سیاه رنگ و بزرگ استادیوم نگاه می کنم . عددهای دیجیتالی روی دقیقه ی هشتاد و هشت است . بازی نیمه ی اول یک یک شد . حالا نیمه ی دوم هم با همین نتیجه دارد تمام می شود . مردم هیچ دوست ندارند اینطوری باشد . تاریخ ورزش ها به مبارزه های انسان های اولیه بر می گردد . بعد این مبارزه ها با بازی ها تلفیق شده . حالا یک چیزی بین این دو ست . منظورم این است که هر بازی یی تووی دل اش مبارزه هم هست . و مبارزه باید برنده و بازنده داشته باشد . تماشاگر ها این را خوب می دانند حتی اگر تاریخ اش را ندانند . حتی کسی که دارد تیم اش را تشویق می کند دوست دارد بازنده شود تا اینکه بلا تکلیف بر گردد خانه . تووی بازنده شدن هم یک انرژی هست . احساسی هست که به برد دفعات بعد معنی می دهد . مردم این احساس بلاتکلیفی را دوست ندارند . فکر می کنند آن پشت ها زد و بند شده . حساب و کتاب هایی شده که ربطی به مهارت بازیکن و توپ گرد و اینها ندارد . مردم دوست دارند همه چیز جلوی چشم شان باشد . لمس اش کنند . حتی اگر آن چیز یک باخت بزرگ باشد ...

!! نوشته شده توسط حسین یونسی | | 90/12/23

سه شنبه ها ...


اگر شانس با من باشد
بیست سی سال دیگر زنده می مانم
و سه شنبه ها برای تو شعر می گویم
اگر شانس با ما باشد
یک بار دیگر به هم خیانت می کنیم
و تووی آغوش هم آرام می گوییم ؛
پیش می آید عزیزم
اگر شانس بیاوریم
روزی که هنوز همدیگر را دوست داریم
می میریم


!! نوشته شده توسط حسین یونسی | | 90/07/19

شیر عسل


اول از همه سیگار هام بد مزه می شن . فک می کنم شاید اندفه تقلبی شو بهم انداختن . می رم می گردم و یه اصلشو پیدا می کنم . بعد هی تن تن می گم اهم اهم . انگار خاکی چیزی گیر کرده باشه توو گلوم . ولی نمی ره . بعد شروع می کنم قورت دادن آب دهن هامو می شمرم . بعد هی چای داغ می خورم و واسه اینکه فک نکنم نکنه به این زودی دیگه نتونم سیگار بکشم هی بیشتر سیگار می کشم . ولی مزه نمی دن . تا نصفه می کشم و خاموش شون می کنم . بعد از ظهر که می شه می رم از این آب نبات های منتول می گیرم و فرت و فرت می ندازم توو دهنم تا گلوم حال بیاد . شب که می خوام بیام خونه دیگه آب دهنمو به زور قورت می دم . سر راه شیر می گیرم با لیمو شیرین . میام خونه شیرو داغ می کنم و عسل و لیمو می ریزم تووش . بدنم از توو داغ می شه و از بیرون عرق سرد می کنه . گوشام صدا ها رو مبهم می شنوه . انگار توو حموم درو بسته باشی و پر بخار شده باشه . بعد که مطمئن می شم مریض شدم و کاری ش نمی شه کرد می شینم و مطلب می نویسم . این وقتی یه که تبم شروع شده مثل الان . خودم خوب می دونم . تبو دوس دارم . به هیچ کسم ربطی نداره . خوشحالم از این که هیشکی نیس پاشوره م بده . بهم بگه اینو بخور اینو نخور . سیگار نکش و از این جور حرفا . مریضی ام مث هر چیز دیگه باید قشنگ حس ش کرد . لمس ش کرد . باید بهش اجازه ی پیشروی داد تا خودش خوارش گاییده شه . یاد گلو درد های دوره ی مدرسه افتادم . صبح بلند می شدم طوری جواب مادرم را می دادم انگار خجر خرده بود تووی گلوم . تا وقتی که حکم مدرسه نرفتن صادر می شد . بعد در اتاقم را می بستم و نوار عبدالباسط را می گذاشتم و شروع می کردم به تمرین کردن . یک تکه را که حفظ می کردم می رفتم تووی گلخانه و صدای خودم را ضبط می کردم . انقدر جیغ می کشیدم که همان یک ذره صدا هم که از گلوم در می آمد تعطیل می شد . خیلی دوس دارم یکی از اون نوار ها رو الان داشتم و گوش می کردم . دوست داشتم الان سر ظهر بود و من از گلو درد مدرسه نرفته بودم . مادر بزرگم زنده بود و داشت تووی آشپزخانه آش لوبیا قرمز درست می کرد . من دراز می کشیدم جلوی پنجره و آفتاب می خورد تووی صورتم . بعد ساعت ها تووی حاشیه ی قالی دنبال شکل هایی که دوست داشتم می گشتم . شکل هایی که خود بافنده هم ازش خبر نداشت . دلم برای دست های مادر بزرگم تنگ شده . برای دست های استخانی اش . وقتی موهایم را چنگ می زد . هر سال پاییز به خودم قول می دهم با اولین باد برگ ریز بچرخم و بروم هوا و با دسته ی پرنده ها بروم به یک جای دور . هر سال به خودم قول می دهم و آدم های دیگر هی کوچ می کنند ... یک قلوپ دیگر از شیر و عسل می خورم . وسط گلویم گیر می کند و پقی منفجر می شود بیرون . روی میز و لب تاپو کاغذ ها پر از قطره های سفید و چسبناک می شود .  


!! نوشته شده توسط حسین یونسی | | 90/07/04

خواب شیرین


داشتم می رفتم سمت پنجره بعد صبحونه یواشکی یه نخ سیگار دود کنم که صدای زنگ موبایلم از روی کانتر آشپزخونه بلند شد . شماره و بعد صدای اون ور خط غریبه بود . گفت از دادسرای زندان زنگ می زنم ، بهش بگید ظرف چند روز آینده خودشو معرفی کنه . گفتم دقیقا چند روز . گفت دو سه روز . گوشی رو قطع کردم و یه چند دقیقه ای کنار کانتر وایسادم و از پنجره بیرون رو نگاه کردم . مشهد بودیم . چند سالی هست تابستون که میشه بابا جمع مون می کنه و با قطار می بره مشهد . تقریبا خود مشهد و زیارت دیگه موضوعیت شو از دست داده . این سفر یه چیزی شده شبیه فیلم مادرِ حاتمی . بهانه ای برای اینکه همه دور هم جمع شیم و یادمون باشه که باید هر چند وقت یه بار دور هم جمع شیم . هر سال اول ش همه می گن شاید کار داشته باشیم و نتونیم بیایم ولی روز حرکت قطار که می رسه ساعت شیش غروب همه دونه دونه با یه ساک چرخ دار گنده سر و کله شون توو ایستگاه قطار میدون راه آهن پیدا می شه .

امسال وضع فرق می کرد . حسن یه ماه بود که با وثیقه از زندان اومده بود بیرون . می دونستیم که بیرون بودنش زیاد طول نمی کشه . واسه همین این بار این سفر واسه همه مون یه غنیمت بود . برای ما که بیشتر نگاه ش کنیم وقتی می خنده و کلی چروک می افته روی صورتش و چشاش برق می زنه . وقتی حرفی پیش میاد که پای مردم و مملکت وسطه طوری با حرارت حرف می زنه که واسه ش مهم نیست کی اونجا نشسته و چی کاره س . وقتی دانیال که تازه راه رفتن یاد گرفته و داره از دور میاد می شینه روو زانو و بغل ش می کنه و می گه ... جونمی بابایی . نیگاش کنیم زیر چشمی که چطور گاهی که زن ش توو حال خودشه زل می زنه به ش و اشک توو چشاش جمع می شه . بعد اینا رو مثل آب نبات ترشی که دلت نمی آد تیکه ی آخرشو قورت بدی و دوس داری لفت ش بدی و توو دهنت مزه مزه کنی ، آروم اینا رو حس کنیم و دلمون خوش باشه که شاید یک روز دیر تر ، یک ساعت دیر تر ... یک دقیقه ...

خوب بود همه چی . امیر پسر بزرگ ش تا صبح کنار گوش من ایکس باکس بازی می کرد . گاهی ام با باباش مسابقه ی ماشین می داد . دانیال کوچولو شب دوم سفر آخر شب برای اولین بار بغل باباش رفت حرم امام رضا و کلی روو فرشای مسجد گوهر شاد تنهایی دویید و ما نشستیم از دور نگاش کردیم . خوب بود همه چی . انقد خوب که آخراش یادمون رفته بود حسن روزها و ماه های آینده کنارمون نیست .  

شب آخر همه رفتن حرم و گردش تا نزدیک صبح . قرار بود فردا ظهرش ناهار بریم طرقبه و بعد از ظهر هم حرکت بود . صبح همه خواب موندن و من تنها رفتم و صبونه خوردم . وقتی برگشتم حسن بیدار شده بود . نشستیم کمی با هم گپ زدیم . گفت زحمت افتادی این مدت که نبودم . گفتم نه بابا کاری نکردم من . بعد گفت خوابم میاد هنوز و روی تخت دراز کشید . بلند شدم چراغو خاموش کردم و درو بستم و اومدم توو سالن . گفتم برم یه نخ سیگار بکشم بعد صبحانه که از دادسرا زنگ زدن گفتن بهش بگید خودشو معرفی کنه …


که ی باید بهش می گفتم . تووی سفر . وقتی برگشت تهران . احتمالا خودش دوست داشت زودتر بدونه که بعضی کارهاشو انجام بده . در اتاقو آروم باز کردم . خوابش برده بود . به پهلو . عین بابام که یه دستشو موقع خواب دراز می کنه جلوی خودش انگار قراره تووی خواب یه چیزی از بالا بی افته پایین و این بگیردش . درو آروم بستم و اومدم بیرون . ظهر رفتیم طرقبه . گفتم بذار کباب شاندیز رو هم دور هم بخوریم بعد به ش  می گم . بعد یادم افتاد چقد کم عکس گرفتیم توو این سفر با هم . برگشتیم و غروب سوار قطار شدیم . گفتم راه برگشت با قطار خودش به اندازه ی کافی دلگیر هست . ولش کن . تهران بهش می گم . فقط به بابا همون صبح گفته بودم قضیه رو . گفته بود خودت هر وقت که می دونی بهتره  بهش بگو . قطار تووی ایستگاه تهران نگه داشت . همه ساک ها مون دستمون بود و از قطار دور می شدیم . حسن یه لحظه تنها شد . رفتم نزدیک ش و به ش لبخند زدم . با همون حرکت مخصوص خودش زد روو شونه مو گفت چطوری داداش . چشاش هنوز خواب آلود بود . نمی دونستم باید جمله مو از کجا شروع کنم . الانم یاد نیست از کجا شروع کردم . فقط  یادمه وقتی بهش گفتم کمی مکث کرد . چشماشو مالید . بعد چند بار پرسید چند روز ... گفتن دقیقا چند روز …

بچه ها داشتن جلو تر می رفتن . دانیال بغل مادرش بود . امیر سه برابر هیکل خودش ساک برداشته بود . قبل اینکه توو ایستگاه از هم خدا فظی کنیم دوربینمو گذاشتم روو سه پایه  و چند تا عکس دسته جمعی با هم گرفتیم . از ساختمون ایستگاه اومدیم بیرون . تهران حسابی گرم بود . میدون راه آهن پر ماشین و دود . حسن دانیال رو بغل کرد و برا خودشون تاکسی گرفت . فکر کردم تابستون دیگه باز همه همینجا جمع می شیم ؟


!! نوشته شده توسط حسین یونسی | | 90/05/18

انتهای ویرانی


بعد دلم تنگ شد برای اینکه دلم برای کسی تنگ بشود ، جوری که نصف شبی از خانه بزنم بیرون بعد از اینکه مامان و بابا خوابیده باشند ، بزنم بیرون و تا صبح تووی یک گوشه ی دنج پارک ، سیگار در آورم و دنبال آتش بگردم و به او فکر کنم ، به پنجره های خانه های مشرف به پارک که تک و توک تا صبح چراغ شان روشن است نگاه کنم و به او فکر کنم ، سینه ام از آن همه سیگار شبانه به خس خس بی افتد و به او فکر کنم ، خوابم بگیرد و با خودم بگویم نکند اهل خانه الان بیدار شده باشند ، آرام راه بی افتم سمت و خانه و به او فکر کنم

دلم برای این همه تنگ شده بود و چیزی نبود ... ظرف شویی پر از ظرف نشسته بود و چیزی نبود ... تلوزیون از اخبار و رقص پر بود و چیزی نبود ... پاکت سیگار دم دستم بود و چیزی نبود ... چیزی نبود که آن جور دلم برای ش تنگ بشود ...

و این انتهای ویرانی ست ...


!! نوشته شده توسط حسین یونسی | | 90/05/17

شانه زار

به باد گفتم ؛
امروز مو های او را چطور شانه زدی
باد رفت پیش درخت ها و چرخید
به باد گفتم ؛
او هنوز روو به آسمان آواز می خواند ؟
باد خودش را به سینه ی کوه زد و چرخید
به باد گفتم ؛
من را هنوز یاد ش هست ؟
باد رفت پیش ابرها و چرخید
روی علفزار دراز کشیدم و چشم هایم را بستم
داشت باران می گرفت

!! نوشته شده توسط حسین یونسی | | 90/05/05

هی سر به آسمان یخ زده می کوبم
تا سوراخی
روزنه ای
که نفس تازه کنم
اگر زمستان تازه آغاز شده باشد
آن وقت
از سوراخ سقف یخ زده
قلاب ماهی گیر پیر در انتظار من است

!! نوشته شده توسط حسین یونسی | | 90/04/30

پیش از آنکه ...


پیش از آنکه ترکم کنید

سیگاری بگیرانیم

دور هم

گفتید از کدام سو برویم

نشانی باد را به شما دادم 

نشانی خاک را به خود

ولی

پیش آنکه در اشک غرقه شوم

ترکم کنید

!! نوشته شده توسط حسین یونسی | | 90/04/22

زنجیر ها


جمعیتِ زیاد خسته م می کنه . توو این سفر دوازده سیزده نفر می شیم . آخر شب بقیه خواستن برن بیرون . من موندم هتل . وقتی رفتن چند صفحه ای کتاب خوندم  . بعد رفتم توو حیات هتل . یه سیگار کاپتان بلک فیلتر دار قبل ش برداشته بودم که بکشم . روشن ش کردم . طعم ش شیرین بود . نشستم دور حوض . لابلای درختا و شمشادا لامپای آبی و قرمز بود . به ساختمون هتل نگاه کردم . کلا اشتباه ساخته بودن ش . ساختمون به جای اینکه شمالی جنوبی باشه شرقی غربی بود . من که مهندس نیستم اینو فهمیدم . این ساختمون قبلا اینجا نبود . قبلا که می گم منظورم حدود ده سال پیشه . قبلا یه ساختمون دو طبقه جاش بود در حد مهمون سرا . اولین سفری که با نهال بعد از اینکه صحبت رسمی کردیم رو اومدیم اینجا . اون با فک و فامیل و دختر خاله هاش اومده بود . یادمه همش حالم گرفته بود از جمعیت زیاد سفر که نمی شد دو دیقه با نهال تنها باشم . به حوض نگاه کردم . دورش از یه حلقه ی لوله ای بزرگ رشته رشته زنجیر آویزون کرده بودن انگار برای اینکه آب ازش بیاد پایین . زنجیر ها رو تکون دادم . بعد وایسادم عقب ببینم چی می شه . حرکت زنجیر ها قابل پیش بینی نبود . من فقط دو تا شونو تکون دادم . ولی بعد از چند ثانیه در اثر برخورد به هم ، چهار پنج تا شون داشتن تکون می خوردن . بقیه ی سیگارمو کشیدم و رفتم بالا . نشستم لب پنجره و منتظر موندم تا بقیه برگردن .

!! نوشته شده توسط حسین یونسی | | 90/04/11

RSS